برسام جان  و برسین برسام جان و برسین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

دوقلوهای ما

4 ماهگی گل گلا

٣١ اردیبهشت  رفتیم پیش دکتر واسه شیر برسام چون رفلاکس شدید داره دیگه دارم دیونه میشم از بس میاره بالا اول شیر نان دادم بعد عوضش کردم sma دادم  اماتاثیری نداشت دکتر گفت شیر ببلاک AR بده مخصوص بچههای رفلاکسیه و بعد از اینکه خوب شد دوباره sma بده و شربت رانیتیدین  نوشت خلاصه ما از شب شروع کردیم به ببلاک دادن واییییییی مثل آب رو آتیش بود بچه ام 3 ماه زجر کشید چون دکتر گفت بچه های رفلاکسی مدام از ناحیه گلو سوزش شدید دارن و بخاطر همین بی قرارن                            &n...
31 ارديبهشت 1390

اولین پرواز در 36 روزگی

شنبه 21 اسفند     امروز با خاله لیلی و اردلان میخوایم سوار پرواز بشیم  وای که از صبح داشتم جمع وجور میکردم و بازم جمع نمیشد بابا جونی پنجشنبه با ماشین رفت و سر ساعت راننده رو فرستاد دنبالمون که بریم فرودگاه وای حالا که لباس تنتون کردم دوتاتون پی .... کردین و موقع در اومدن از خونه بودیم که برسام شدید بالا آورد خلاصه منم دوباره لباسشو عوض کردم و راهی فرودگاه شدیم وسایلمون زیاد بود بنده خدا راننده هم اومد باهامون تو فردگاه و کمک کرد کارت پرواز گرفت منم توی دستم کیفم بود و برسین جونی و خاله لیلی هم برسام جیگر تو بغلش بود و اردلان خان هم هی نق نق میکرد و وقتی سوار اتوبوس شدیم  برسین شروع کرد به گریه...
23 اسفند 1389

خرید سرویس خواب نینییام و عکس

امروز قرار شد بابایی که از سر کار برمیگرده خونه بریم واستون سرویس خواب بگیرم چون من توی سایت آپادانا انتخاب کرده بودم و بابایی تشریف آوردن و با هم رفتیم سرویس خواب پسر قند عسل و داشت اما سرویس خوابی که برای عروسک خانوم انتخاب کرده بودم و نداشت هر چی به آقاهه میگفتم بابا من تو سایتتون دیدم  عکس یه بره روشه میگفت نداریم خلاصه منم اصرار که الان برین توی سایتتون میبینید آقاهه هم حرف مامانی رو قبول کرد و آقاهه شرمنده شد گفت از این مدلش یادم نبودددددددددددددد و برای گل خانوم هم انتخاب کردیم وچون اتاقتون یکی بود میخواستیم رنگ اتاقتونو زرد بزنیم واسه همین ویترینو رنگ تخت  گل خانوم برداشتم و کمدتونو رنگ...
20 آذر 1389

تشخیص دکتر .................

24 هفته و 5 روز امروز اول رفتم سونو  دکتر گفت همه چیز نرماله وزن خانوم خانوم  760 گرم  بود وآقا آقاها 830 گرم خودم ونینیها تنها رفته بودیم دکی بعد که اومدم بیرون به بابایی زنگ زدم و وزن نینییا رو گفتم بعد رفتم پیش خانوم دکتر کلی منو ترسوند گفت شکمت سفت شده احتمال زایمان زودرس داری و اگر زایمان کنی نینییا زبونم لال نمیمونن و برگه بستری واسه بیمارستان نوشت ازمطب که اومدم بیرون اصلا حال نداشتم دکتردیونه حسابی منو ترسوند تا رسیدم خونه همش تو راه گریه کردم و دعا کردم که واسه نینییام مشکلی پیش نیاد آخه 2 هفته دیگه 6 ماهم تمام میشه تو فکر بودم و به حسین گفتم به 2 تا از دوستایپزشکش زنگ زد و اونا گفتن مشکل...
17 آبان 1389

اولین حرکت

  ١٨مهر 1389 تولد بابا حسین مبارکککککککککککککککککککککک   امروز خبر دادن که بابا بزرگ مامانی از بین ما رفت پیش خدا  خدا رحمتش کنه اما از اونجایی که مامان همچنان در حالا بالا آوردنه هیج جا نمیتونه بره  فقط رفت پیش مامان جون و بهش تسلیت گفت  تازه بابایی هم امروز رفت کیش واسه سمینار من و شماها تنها بودیم و حسابی دلمون گرفت که بابایی داره میره پنجشنبه 22مهر 1389 امروز آخرین روز هفته 21 بارداری اولین حرکتتونو شروع کردین البته خیلی ظریف بود مثل نبض زدن بود و منو و حسین چون خیلی نگران بودیم از تکون نخوردنتون عشق کردیم از حرکات نمایشیتون چون امشب بابایی بعد از 5 روز اومده بود از ک...
23 مهر 1389

تعیین جنسیت دوقلوهای نانازی

امروز اولین روز هفته هیجدهم و وارد ماه پنجم بارداری شدم وقت سونو داشتم واسه تعیین جنسیت نی نی گولها با حسین شرط بندی کرده بودم من میگفتم هر دو پسرن اما حسین جون میگفت 1 دخترو 1پسر هستن  اول آقای دکتر پسر پسر قند عسل و دید و بعد از کلی نگاه کردن خانوم خانوما پیداش شد آقای دکتر گفت هر دو موازی هستن و گل پسر برای خودش اون بالا  روی آبجیش دراز کشیده وآجیشو داره له میکنه آره قشنگ قشنگا مامی جون شرط و باخت اما یه نیم ساعتی  بابایی رو سر کار گذاشتم و گفتم هر دو پسرن بعد خاله لیلی زنگ زد و بهش گفتم و اونم کلی ذوق کرد و به بقیه خبر داد       ...
27 شهريور 1389